فاتح میوفته دنبال دوا
دوا قبولش نمیکنه پسرشم میمیره
دخترشو فاتح میگیره مجبور میشه برگرده تو خونه فاتح زندگی کنه بخاطر بچش
شعله هم با دوست پسر قبلیش نامزد میکنه ولی بابای فاتح میگه من خوشم میاد ازت جدا شو منم طلاق میگیرم
میاد به پنبه میگه نمیخوامت و شعله رو میخوام