بچه ها خیلی دوسش داشتم ولی تمام حرفش این بود دوست بمونیم و تو دوستي رابطه داشته باشیم و ازدواج نکنیم ولی من عاشقانه می خواستم باهاش زندگی سالم داشته باشم و ازش بچه داشته باشم آخرش هم باهم دعوای شدید کردیم و من خودمو بستم به قرص راحت تر بتونم تحمل کنم کاش می تونستم بهش بگم بدون تو زندگی برام درده کاش دوسم داشت کارم جوریه با پدر و مادرای جوون سر و کار دارم همیشه میگم چی میشد میومد باهم زندگی می کردیم مثل همه خیلی بهش گفتم ولی نشد کاش می تونستم یه کاری بکنم ولی هر چی از دهنم درومد بهش گفتم و الان باهاش رابطه ندارم حالم واقعا بد میشه پدر و مادرای جوون رو میبینم بهش گفتم بیا ازدواج کنیم بچه داشته باشیم می گفت نه دلم گرفته حوصله این زندگی و تنهایی رو ندارم دیگه به خدا اگه می دونستم می تونم کاری کنم که داشته باشمش دریغ نمی کردم ازش هیچی نمی خواستم فقط خودشو می خواستم کاری هست بکنم داشته باشمش؟ اون الان دنبال زندگی و پیشرفت خودشه و من هنوز غصه می خورم که رفته نمی تونم خودمو جمع کنم کارم شده آمپول زدن و قرص خوردن حالم ازین زندگی و تنهایی بهم می خوره