من تو بیست هفته سقط کردم
خیلی برام سخت بود قبلش تمام روز باعاش حرف میزدم
شب قبل سقط از استرس و حال بد یکسره خون دماغ میشدم،یه شوهر گاوی هم داشتم ک عین خیالش نبود
بعد صبحش رفتم برای سقط طبیعی با امپول سقط شد اما جفت موند بردن برای کورتاژ بعد به هوش امدن دست میذاشتم روی شکمم و زار میزدم تمام مریضای اون بخش برام گریه میکردن
اونا بچه کنارشون بود اما من نه،فقط داغش بود .
خیلی سخت بود انگار یه بار مردم
اما بعدیسال دوباره بچه دار شدم و خداروشکر سالم بود و بدنیا امد الان سه سالشه
خواستم بگم سخته اما میگذره ،به خدا توکل کن