2777
2789
عنوان

تصادف..💔

307 بازدید | 22 پست

سلام دوستان ... راستش نمیخواستم بیام بهتون بگم و‌ دل شماهم ناراحت کنم اما نشد... 

گفتم بیام بهتون بگم...

واقعیتش اینکه پدر بزرگم در تاریخ 1402/3/19 متاسفانه وقتی داشتن میرفتن روستا برای مسافرت توراه با تریلی تصادف میکننن...🥲🥲

و مهره های کمرشون سه تاش میشکنه و... 

تو ماشین 5 نفر بودن و بقیه حالشون نسبت به پدر بزرگم بهتره اما پدرر بزرگم ( خیلی حالشون بده)  از اون موقع سه تا عمل انجام دادن ولی متاسفانه هنوز نمتونن راه برن و از 6 ماه پیش رو تخت هستن .. خیلی لاغر شدنن ... میشه لطفا امشب ک شب شهادت هست دعا کنید و صلوات بفرستین تا بهتر شن..🥲🥲🥲💔💔💔


عکس تصادف ماشین تو اینترنت هست میتونید ببین ( بزنید تصادف ماشین سمند در راه تربت و۵ مصدوم ) 

ولی میزارم عکسشو اینجا...



هیستین ک توضیح دقیق تصادف رو بگم...؟💔

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم 

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

ببخشید اشتباه تایپی بود منظورم ۴ مصدوم بودش..

یکی پدر بزرگم یکی از اقواممون یکی  زن پدر بزرگم بکی مادر زن پدر بزرگم...

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم 

اره عزیزم بگو  


یک چند وقتی بودش ک پدر بزرگمم مبخواستم برن روستاشون ولی همش یک مشکلی پیش میومد ک نرن ...ولی پدر بزرگم هی میگفت باید برم ... مثلا یکسری از اون مشکلات این بودس ک مادر بزرگم مشکلی برای قلبشون( ناراحتی قلبی دارن و این سری دوم بود ک عمل شدن ) پیش اومد و باید عمل میشدن و دقیقا فردای روزی ک پدر بزرگم میخواستن برن روستا ... پدر بزرگم اعصابش خورد سد و.....

گفت خودش تنها میره... 

ماهم چونن میدونستبم خطر ناک هس بهتره تنها نره...یکی از اقوام دورمون ک مرد بود گفتیم باهاس بره و بابا بزرگم گفت یک زن هم باهاشون بره ک غذا و .. درس کنه براش( چون اونجا برای کار رفته بود ) 

به زن دیگش گفت ک با اونا برن .. اولایش اصلا قبول نمیکردن ولی بعدش گفتن باشه و حالا اونم گفت من مادرمو تنها نمیزارم ( چون الزایمر داره )


( لازم به ذکره ک بگم 

دقیق یادم نمیاد ولی سه بار میخواستن برن روستا ولی هی نمیشد هی ما میگفتیم به خدا قسمت نیست نرین سفر ولی گوش نمیدادن ک...💔)

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم 

بعدش پدر بزرگم گفتن ایرادی نداره با مادرت ببا بریم...

خلاصه وسایل و.. رو بستن ک برن .. توراه ک بودن نزدیک بودن خارج بشن از شهر یعنی نبم ساعتت اینا توراه بودن یک دفعگی یادشون میاد یک چیز مهمی بر نداشتن ( مربوط به وسایل کارشون ) 

باز بر مبگردن و وسایل رو برمیدارن و میرن...

وای یعنی بینن وقتی قسمت نیست .ولی بازم لج بازی کردن و رفتن..😭

توراه ک نزدیک تربت بودن.... 

تو جاده .. وای خدا نمدونم چطوری تعریف کنم براتون...💔

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم 

حالا تریلی واستاده یا رفتهههههه

😍خدا روزی رسان شکست ناپذیر من است و هم اکنون مبالغ هنگفت پول در پناه لطف الهی و به شیوه هایی عالی به من میرسد😍😍😍😍😍😍😍  گاهی هیچکسی رو نداشته باشی بهتره !!!  باور کن بعضیا تنهاترت میکنن 🌹🌹🌹    
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792