نمیدونم چی میشه خاله جان
نمیدونم میتونم یه روزی بغلت بگیرم یا نه
نمیدونم دیدن روی ماه ات آرزو ام میشه یا نه...هیچی معلوم نیست...همین دو روز پیش بود که مامانت بهم زنگ زد و خبر داد که مهمون دل اش شدی...از خوشحالی زیاد و شوکه شدنم بود که در حالی که اشک توی چشمم بود ،از ته دلم میخندیدم...شاید هرگز باور نمیکردم که منم یه روزی خاله بشم...همونطور که باور نمیکردم روزی مادر بشم و شدم...
انگار که باور کردن کار و بار روزگار برام سخته...ولی اونم وانستادن ببینه من کی میخوام قبولش کنم...میچرخه ومیچرخه و یکهو شوکه ات میکنه...
خدا رو چه دیدی خاله جان ....شاید چرخ فلک تورو به ماهدیه داد...شایدم...
نمیخوام از نبودنت حرف بزنم خاله..اخه میدونی چیه...خدا تو رو یهویی بهمون داد
مامانت نمیدونست و کلی قرص و دوا سرت خورد....نمیدونست که شیکمش پر از وجودت شده...نمیدونست...
امروز رفت پیش یه دکتری که بهش گفته بود بودنت توصیه نمیشه 😔یعنی چطوری بگم گفته بود که نباشی بهتره...
ولی دکتر جراح یکم امیدوارتر بود...میگفت که باید تا سونوی قلب صبر کنیم...
باید ببینیم قلبت تشکیل میشه یا نه خاله بفدات...
نمیدونم قسمت چی باشه...نمیدونم آخر اش چی میشه...ولی از خدا میخوام خیر اتون رقم بخوره ...خیر اتون هر چی که هست تسلیم خواست خداییم
دوست دارم...
خاله بهار
۲۵ آذر ۱۴۰۲