اون مرد رو میگم که اسمشو شوهر گذاشتم
از دستش دیوونه شدم هز چقدر فکرررر کردم به رفتاراش به حرکاتش سر در نیاووردم که احساسش چیه نسبت به من
باهام خشن رفتار میکنه میگه بیا گمشو اینجا و فلان
یه حرفایی میزنه که قلبم میشکنه
اما یه موقع هایی چنانننن خوبه چنان عشق میگه که دلم براش میره
چرا دروغ بگم دوستش دارم با تمام رفتاراش
نزدیک ۶.ماهی هس ازدواج کردیم
روم حساسه زیادیی اما یعنی شکاک نیست
من میدونستم رفتارش این طوره
یعنی من چطور توصیف کنم کلا یه غرور خاص و جاه طلبانه داره چناننن رو رفتارام نظارت میکنه مس اینکه من خدمتکار یا برده ای باشم که باید به خواسته هاش عمل کنم
منو اینطوری میبینه گاهی حرف های دل شکننده. میزنه از اعماق دلش میگه من دوستت ندارم
اما خدایا پس چرا گاهی اینقدر باهام مهربونه تا سر یه چی گریه میکنم تا از دلم در نیاره اروم نمیگیره تا پدر اونی که اشکمو دراورده در نیاره اروم نمیگیره و.... هوففف راستش این ازدواجمون یه داستانی داره من بهش علاقه مند شدم ولی انگار اون نه ـ
ولی مجبور شدیم ازدواج کنیم
حالام شده این
شما چی میگین این رفتاراش یعنی چی واقعا من دیوونه شدم