امشب خونه خواهر شوخرم مهمون بودیم منم بعد از ۶سال باردار شدم بعد شوهرم گفت چیزای سنگین برندار سفره رو برندار بعد مادرشوهروخواهر شوهر خواهرشوهرم از شهرستان واون یکی از آلمان اومده بود
منم داشتم سفره رو جمع میکردم شوهرم هم گفت بار سنگین بر ندار یه دفعه مادرشوهر خواهر شوهرم گفت الان یک ونیم ماهشه مهم نیست بزار شکمش بزرگ شه اون موقع بار برنداره بعد دحترش گفت استراحت کنه منم بهم برخورد گفت شماهایی ک از شهرستان میایید بیرحمید آره باید استراحت کنم با جدیت تمام و بهم برخورد
بعد داشتیم میرفتیم خواهرشوهرم گفت یادته من حامله بودم فرشتو باهام جابجا کردی الان خودت ی مشما رو بر نمیداری اینم بهم برخورد