(برفی: قلب مامانم رو غم گرفته و کلی گریه میکنه، بیجونم ولی صداشو میشنوم که میگه برفی قرارمون این نبود خیلی زود از پیشم رفتی🥲)
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی.. 23 آذر 1402، پنجشنبهست. ساعت ده صبحه ، من خوابیدم و مامانم با گریه صدام میزنه، بهم خبر میده برفی از پیشمون رفت، دیگه حالم دست خودم نیست و کلی اشک از اون چشمای پف و خوابالو سرازیر میشه، باورش خیلی برام سخته.🫠
نمیدونم کجا باید دنبال تیکهی قلبی که نابود شده بگردم، ولی خب پیداشدنی نیست، جای خالی قلبم دیگه با هیچی پر نمیشه، بچههام قلبِ منن، برفی یه تیکه از قلب من بود:)
دیدن تنِ بیجون برفی یه تنه منو از پا درمیاره، اینکه با گریه داد میزنم برفی پاشو هم دست خودم نیست💔.. برفی مامان، تو که حالت خوب بود، چی شد چرا رفتی؟🥲 مگه قرارمون این نبود کنار هم بمونیم؟ کاش تن من بهجای تو بیجون میشد مامان، کاش من نبودم که این روزِ تو رو ببینم🫠سه سال بود کنار هم بودیم، وابسته بودم بهت و مطمئنم این وابستگی داغونم میکنه، حالا چجوری با رفتنت کنار بیام برفی؟😭
منو ببخش برفی، ببخش اگه اونجوری که باید حواسم بهت نبود، اگه برات کافی نبودم، اگه اونجوری که بهم نیاز داشتی نبودم، اگه من لایق داشتن تو نبودم، ولی من تمومِ تلاشم رو کردم تو و بقیهی بچههام حالتون خوب باشه، خوشحال باشین و غمی توی دلتون نباشه🫠
نمیدونم چیشد که اینجوری شد، رفتن تو و هانی تلخترین اتفاقِ امسال بود، من از اینجا، باقلبی که پر از غمه، همیشه به یادتونم و جاتون خالی می مونه، جای خالیتون با هیچی پر نمیشه🥲 فقط نمیدونم با دلی که کلی برات تنگ میشه چیکار کنم؟
من که اینجا دور از تو آروم نمیگیرم ولی امیدوارم تو به آرامش برسی
برفی قشنگ من🤍
