از اینکه تیزهوشانی بود یه جرقه تو سرم زد ک بعله میتونم سو استفاده کنم و درسامو بهتر یادبگیرم
تصمیم گرفتیم و با راهنماییش شروع کردم به خوندن اوایل همیشه از من ساعت مطالعش بیشتر بود روزی سی دقیقه بیشتر توی گوشی نمیود هرروز احساستمون نسبت به هم باز تر میشد با عزیزم و پسردوستداشتنی و رها خانوم..
نمیدونم چم شده بود ولی مداوم تو سرم میچرخید تو بازار باهاش چت میکردم و...
صب اولین نفری ک به ذهنم میومد و بهش صب بخیر میگفتم خودش بود و شب اخرین نفر ..
اره خود من رهااا ک متنفر هر عشق و عاشقی بود شده بودم دلبسته صادق صبااا نمیتونم زود بیدار شدم بلند میشدم صب بخیرشو می گفتم دوبارع میخوابیدم
اخ ک صادق جانم عاشق فوتبال بود فق به خاطر این یکی از درسش میزد
این پروسه ده روزی طول میکشه تاا....
قبل از اینکه ادامشو بگم بدونید ک مامانم بسیار تعصبیه و سخت گیره تا روزی ک چتامونو میبینه..