شوهرم اعتیاد به شیشه داره یکبار کمپ بردیم باز اومد کشید و وضعیت خیلی بدی داشت و توهمات خیلی بدی میزد فکرمیکرد من با همسایمون رابطه داریم و خیلی تهمتای بدی بمن میزد، زنگ زدم بابام اومد دنبالم اومدیم خونشون با بچم که ۱۰سالشه ولی بیمازه و هنوز مستقل نیست و مدرسهدهم نمیره، همسرمم بردن بستری کردن
دلتنگ همسرمم، دلتنگ زندگی بربادرفته،دلتنگ اون علاقه زیادمون به هم، و اینکه چطور زندگی قشنگ ما عشق قشنگ ما به اینجا رسید ، بچه قربانی شده
حس سرگردونی دارم، خانوادش میگن تو نباید میرفتب باید کمکش میکردی خانوادم میگن اون دیگه نمیتونه ترک کنه
حالم خیلی بده خیلی خیلی دلم میخاست همینجا دنیا وایمیستاد و من پیاده میشدم