حالم از این زندگی به هم میخوره.. هیچی سر جاش نیست.. هیچ دلخوشی ندارم، خسته ام، تنهام، تنها دلخوشیم شد یه عشق واقعی که از عمق وجودم دوسش داشتم، رفیق صمیمیم بهم نزدیک شد اعتمادمو جلب کرد و بعدش که دوست پسرش ولش کرد بهم خیانت کرد رفت با پسره.. پسره الان دیگه حتی نگاهمم نمیکنه.. دیگه برام مهم نیست. ولی حسم مُرده، عزاداره احساساتمم که که با نامردی کشتنش،، دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه، دلم مُرده.. از همه بدتر اینکه هرروز توی دانشگاه جلوی چشممن و من چون دختر ساکت و بی سر و زبونیم اون دختره هر بلایی دلش خواست سرم اورد فقط یک کلمه بهش گفتم چطور دلت اومد تو که میدونستی من چقد عاشقشم تو که بهم گفتی کمکت میکنم بهش برسی.. گفت دله دیگه چیکارش کنم.. شاید بگین برات مهم نباشه لیاقت نداشتن، ولی من اونا برام مهم نیستن، اینکه عزادار دلم شدم زجرم میده.. اولین بارم بود عاشق شده بودم. دلم برای احساساتم تنگ شده. کاش خرج یه عشق دوطرفه میشد💔💔💔💔