این روزها در حال انجام کارهای مهاجرت هستم و باید قبل از رفتنم، کارهای نیمه تمومم رو تموم کنم.
چند تا پروژهی کاری دارم که بعضیاش رو تکمیل میکنم و برای بعضیاش جایگزین برای خودم قرار دادم. بماند که جایگزین مناسب پیدا کردن، از اینکه خودم تکمیلشون کنم سخت تر بود 🤦🏻♀️
این وسط دختر خواهر شوهرم در حال تدارک دیدن برای مراسم عقدشونه.
بعد از پشت سر گذاشتن بالا و پایین خواستگاریش، حالا نوبت رسیده به مرحلهی شیرین عقد.
دست تنهاست و مادرش آنچنان امکان کمک بهش رو نداره.
برای همین با همدیگه داریم کارها رو انجام میدیم.
از طرفی، بارداری گاهی وقتا انرژیم رو میگیره و بهانه گیرم میکنه.
اما به خاطر شرایط حساس اطرافیانم، باید خودم رو کنترل کنم.
همهی اینها باعث شده این روزها حسابی خسته باشم.
اما دوسشون دارم این خستگی ها رو. شیرینن!
اگه به خوبی از پسشون بر بیام، یه روزی حسابی به خودم افتخار میکنم.
اُمیدوارم بتونم 🤍