دوران مدرسه یه روز مدیرمون خواست مامانها رو دعوت کنه و برای درس هامون باهاشون صحبت کنه
اون زمان سالن اجتماعات مون یه مشکلی داشت که قرار شد جلسه رو زنگ ورزش که ما تو حیاطیم تو کلاس ما بگیرن
بعد از اینکه زنگ ورزش مون تموم شد من اصلا یادم نبود که مامانها توکلاس مون هستن
اومدم تو سالن درِ کلاس رو با لگد محکم باز کردم بعد چشمام رو بسته بودم و با حالتی که مثلا تفنگ رگباری دستمه شروع کردم به تیراندازی کردن
تصور کنید که صدای شلیک هم با دهانم درمیاوردم
و همه آب دهانم پخش میشد
بعداز چندثانیه با صدای فریاد مدیرم که فامیلی ام رو صدا زد و خنده های کلی زن چشمام رو باز کردم و متوجه شدم چه خاکی به سرم شده
فوری از کلاس فرار کردم اومدم تو حیاط و شروع کردم گریه کردن هرچی دوستام میگفتن چیشده نمیتونستم حرف بزنم
البته مدیرم وقتی شنید حالم بد شده حرفی بهم نزد
خداروشکر وقتی اومدم خونه و دیدم مامانم جلسه مدرسه رو نیومده بغلش کردم و کلی بوسیدمش🤗