ی شعری از ی شاعر افغانی زبان هست که خیلی دوستش دارم. ی غم و درماندگی خاصی توش هست. ی جور استیصال و تمنا.
میگه
و دیگر نه دیوار مانده نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان نه کشت
خطرپوش طوفان لامذهبند
دل افسردگان، دختران بهشت
گل سرنوشت سیاه مرا
خدا از چه مرداب سردی سرشت
زمین غوطه ور در توف هرزگیست
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است
خداوند مسجد، خدای کنشت
به هر قیمتی دست من را بگیر
...کسی روی خاک بیابان نوشت
این شعر رو خانم فائقه مهاجر گفته و هر بار دو بیت آخرش رو میخونم پشتم میلرزه. با هیچ کدوم از بیت هاش غریبه نیستیم و میشه همذات پنداری کرد.
مصرع آخر حکم اون ضربه آخر رو داره و صحنه ای که بازسازی میکنه شاعر فوق العاده است.
روی خاک بیابان چیزی نوشتن نماد اینه که دستت دیگه جایی بند نیست. یعنی دیگه جایی وصل نیستی و رسیدی ته دنیا و فقط میتونی روی رمل هایی که تا چند دقیقه دیگه از بین میبرن پیامی بنویسی بلکه رهگذری از اونجا عبور کرد و دستت رو گرفت.
+ اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا