ادامه دادن خیلی سخته
خستم... دلم میخواد تنمو به دست یه روح دیگه بدم،بگم نتونستم از پس زندگی این آدم بربیام،بگم نتونستم شاد نگهش دارم بگم مراقبش باشه،بگم قلبش حق داشت شادی رو تجربه کنه، چشماش خیلی منتظر اشک شوق بود.خستم..خسته از اینکه هر بار تیکه های شکستمو بهم بچسبونم،از التیام دادن زخم بقیه در حالی که خودم زخمیمی ترم،از تظاهر کردن،
از غمی که چندسال مهمون چشمام شده،از اشکایی که به خاطر غرور نمیریزه و از درون منو غرق کرده،خسته از امیدوار بودن،خسته از قوی بودن،از چیزی که هستم از کلمه هایی که تو وجودم دفن شدن،از صدای سکوت،از خودم،از انسان بودن خستم...خسته از احمق بودنِ آدمی که با وجود این همه درد هنوز میخواد زندگی کنه...:)
هنوز امید داره،هنوز امید داره...
غمگینه،شکسته،له شده ولی ادامه میده...