فهمیدم مامانم با یکی تلفنی صحبت میکرد
انقد گریع کردم کلی چیز بهش گفتم
باهم حرف زدیم راجبش بهم گفت عشق بچگیش بوده هرکاری میکرده فراموشش کنه بهش زنگ نزنه نتونسته
همش از خدا میخواسته فراموشش کنه بخاطر ما
حالا هی داره رو خودش کار میکنه کلاس میرع و میاد
مامانم ادمی بوده ک خیلی بفکرمون بود وقتی فهمیدم باورم نمیشد داغون شدم سه ماه گذشته از اون جریان ولی هنوز دپم نمیدونم چیکار کنم
شما بودین چیکار میکردین