خواندن یک رمان کوتاه : ۲ ساعت
روتین پوستی ✅️
ساعت بیداری : ۱۰/۵
دو شنبه شب گوشیم شارژش داشت تموم میشد ، زدم شارژ دیدم شارژ نمیشه 😐 هر چی امتحان کردم نشد . خلاصه خاموش شد و گزارشکار من موند . فرداش سه شنبه بردیم یه جایی طرف نتونست تشخیص بده مشکل از گوشیه نه شارژر ، خلاصه بعدش رفتیم جای دیگه و گفتن مشکل از گوشیه و گوشی اونجا موند تا ۵ غروب ، یعنی نیم ساعت به کلاس زبانم . اونروز مامان که از سرکار اومد، گفت که موقع برگشت سرگیجه داشته و ما اصلا این موضوعو جدی نگرفتیم . ماشین بابا صدا میداد و خراب شده بود ، فرداش چهارشنبه بابا ماشینو برد گذاشت تعمیرگاه اما ماشین تا ظهر تعمیر نشده بود و مامان وفاطمه با تاکسی برگشتن خونه . مامان باز هم گفت که امروزم حالش خوب نبوده ، بعد از ظهر خوابیدن و بعد بیدار شدن معلوم شد قضیه جدیه ! تپش قلب مامان به طرز عجیبی بالا و نامنظم بود . با بابا تاکسی گرفتن رفتن بیمارستان و منو فاطمه موندیم خونه و فاطمه تا ساعت ۹ همش به جون من غر زد 😐 ۹ شب بابا اومد خونه، بدون مامان!!! مامان با خواست خودش بستری شده بود بیمارستان و من هرکاری کردم بابا موافقت نکرد برم پیشش بخوابم 🤦♂️ خلاصه فردا پنج شنبه فاطمه رو که گذاشتیم کلاس زبان ، با بابا رفتیم یه سری به مامان زدیم . حالش خوب بود خداروشکر ولی حالا با وجود اینکه خودش میخواست بیاد خونه بیمارستان اجازه ی ترخیص نمیداد 😶 پنج شنبه هم گذشت و جمعه ظهر فاطمه روهم با خودمون بردیم بیمارستان مامانو ببینه ، معلوم شد علت سرگیجه مامان کمبود هموگلوبین خون بوده ولی هنوز علت اون مشخص نشده وبرای تشخیص و ازمایش های تکمیلی مامان باید تا یکشنبه بمونه بیمارستان . شب با بابا یه درگیری ساختگی راه انداختم 😆 و راضیش کردم برم بیمارستان پیش مامان ! نموتونستم مامانو تنها بذارم حتی اگه حالش خوب باشه . هیچکس با تصمیمم موافق نبود . امیدوارم تصمیم اشتباهی نبوده باشه ! الان رو تخت همراه بیمار دراز کشیدم . ممنون میشم اگه کسی این طومار 😂 رو خوند برای مامانم دعا کنه ! امیدوارم همه ی مریض های این بیمارستان و همه ی مریض های دنیا اگر صلاحشونه زود بهبود پیدا کنن. قدر سلامتتون رو بدونید و ازش غافل نشید. سلامت نعمت بزرگیه که باید خوب مراقبش بود . مراقب اعضای خانوادتونم باشید و قدر ماماناتونو خوب بدونید ❤️