دلمُرده از آنم که مسیحانفسی نیست
فریادم از آنست که فریادرسی نیست
از خانقه ایشیخ درِ کس نگشاید؛
معلوم شد امروز که، در خانه کسی نیست .
ای مرغِ گرفتار که دوری ز گلستان،
واماندگیات جز بهشکستِ قفسی نیست
بگذر چو نسیم از سرِ این باغ که در وی
هر جا که گلی سر زده بی خار و خسی نیست
گر طالبِ یاری قدمی پیش نِه ایشیخ!
کز صومعه تا دِیرِ مغان راه بسی نیست
در سیلِ غم از جای شدن کارِ خسان است
«اهلی» چو حریفانْ سبُکی بوالهوسی نیست...