دوستان 7سالهدازدواج کردم یه نوزاد ۱۱ماهه دارم
خانواده شوهرم یه جوری ان هنوز نتونستم بپذیرمشون
پدرشوهرمن مدام ب من نگاه میکنه این موضوع باعث اذیتم میشه مثل دوربین میشینم نگام میکنه راه میزم نگام میکنه تکون میخورم نگام میکنه غذامیخورم تالقمه اخربه بشقابم نگاه میکنه
بعدکلا ادم شکاک و بدبینیه و بشیار رفتارهای زنانه داره ومدام گله گلایه داره و ب شوهرم پیامای گلایه دارمیده
تازه زایمان کرده بودم باشکم پاره چقدرمنولرزوند زنگ زده بود ب شوهرم ک زنت از مامان پذیرایی نکرده جالبه ک هرروز پذیرایی میشد یه روز مامان من رفت تاخونه من نتونستم باشکم پاره سزارین پذیراییشون کنم درصورتی ک مدام سریخچال بودن خودشون توقع پذیرایی اززن تازه زایمان کرده داشتند بعدهمینو زنگ زده بود عربده میزد
دیشب خونشون بودیم بازداشت نگاه میکرد
بعدوقتی میرم خونشون کلا بچمو میگیرن نمیدن بهم نمیگم بغل نکنن ها ولی بیش ازحدواندازست بچرو میگن بده ب مامانش پدرشوهرم میگه نه مامانش نه اینم بگم مدتیه ب شدت اوضاع مالی شوهرم خرابه اگه بگین یه ذره هوامونو داشتن نداشتن نه
دیشب سرشب توراه خونه پدرشوهرم شوهرم داشت ازقسط و قرضاش میگفت منم گفتم بیاطلاهامو بفروش ماشین بخر اگه توکاری بشی من طلاهارومیخام چکار
بهد رفتیم خونشون شوهرم همینجورناراحت بود منم دلداریش میدادم خلاصه رسیدیم خونشون و پدرشوهرم بازداشت نگام میکرد زیرچشمی دیشب درحد دودقیقه بابچم رفتم تواتاق شوهرم باشکاکی اومده میگه تواتاق چرابابچه اومدی باز پدرشوهرم اومدبچه رو بغل کنه منم بچه روروبروی پدرشوهرم نگه داشتم ک بچه خودش بره بغل پدرشوهرم غریبی نکنه شوهرم چپ چپ نگام کرد گفتم چرااینجوری نگاه میکنی مگه پادگانه اینجا
خونشون ک میرم اصلا راحت نیستم هرحرفی بزنی اینادنبال دعوان برای همین همیشه سکوت میکنم میرم
بعدازصبح انقدربچم شیرخورده بود دست وپام ازگرسنگی میلرزید بعدشوعرم انقدر بی دلیل بامن دادوبیدادکرد
منم گفتم توادب نداری ک حرمت زنتو نگه داری بعدشوهرم سفره روپاش پاش کرد
پدرشوهرم ب من گفت تووخانوادتو ب اتیش میکشم بعدم بهم گفت پدرسگ
بعدم منو انداخت تواتاق ب حالت زندانی گفت ب بابات زنگ میزنم
اخرشم شوهرم بعداین همه فحاشی گفت دیدی چکارکردی
منومیگی مونده بودم این همه بی ادبی کردن چرامن مقصرم کلا پدرشوهرمن ب بی اعصابی و بی ادبی مشهوره
تاحالا باخبرکشیا وخاله زنک بازیاش چندقبیله روبه حون هم انداخته
دیشب رسیدیم خونه شوهرمن رکیک ترین فحاشیاروکرد و گفت نمیخامت
درصورتیکه قبلش میگفت میمیرم برات
میدونین تعجب من چیه حرف من ورفتارمن دراین حدبدنبود ک بخادبه اینجابکشه
ازپدرشوهرم راضی نیستم
بچه ۱۱ماهه من ازوحشت میلرزید خدانکذره ازشون خواهرانه راهنماییم کنین تاالان حالم بده بیدارم