میگن جوانی بود بشدت خلافکار و دیگه کاری نبود ک انجام نداده باشه از قتل و سرقت و تجاوز و دزدی و غیره
یک روز ب خودش میگه کاش شیطون رو ببینم بهش بگم من از تو خلافترم و همه کاری کردم. دیگه تو چکار کردی من انجام ندادم.
بعد خلاصه شیطان ب شکل پیرمردی میاد و میگه بیا قرار بذاریم تو این تایم هر کسی چقدر کار میتونه کنه.
خلاصه جوونه میره و کلی خلاف میکنه بعد می بینه شیطون ظاهرا کار خاصی نمیکنه فقط به یه پارک رفت و آمدی میکنه.
خلاصه مدت ب سر میرسه و میان حساب و کتاب.جوونه شرح کاراشو میگه بعد میگه تو چی من ندیدم کار خاصی کنی ..گفت ک من تو این مدت یک زن و مرد نامحرم رو ب هم رسوندم.
همین ک یکی مثل تو به عمل بیارم خودش یعنی موفق شدم و همه کاری کردم!