من سر بچه اولم تو نه ماه بارداری قرآن رو با معنی ختم کردم..
و استراحت مطلق بودم زیاد بیرون نمیرفتم.. و طبیعتً غیبت و این چیزا هم کمتر بود.. سال ۹۱
سر زایمان سز با بیهوشی بودم..
ب جان بچه هام...ی مرد نورانی .. ی آقای خیلی خوش چهره پر از آرامش.. من رو برده بود ی دنیای دیگه.. یعنی فک کنم همون فرشته همراه بود..
قشنگ میگفت میخوای بیای اینجا...
من گفتم ن.. دلم میخواد دخترمو ببینم..من اگه بیام دخترم میمونه..
زیاد صحبت کرد.. اکثرً راجع ب اون دنیا بود..
اون اوایل کم و بیش از صحبتاش یادم میومد..
ولی الان چیزی یادم نمیاد..
اون موقع خیلی پاک بودم..
ب خاطر همین تجارب بعد مرگ رو باور دارم..