نمیدونم از چی بگم
از کجا بگم
اما چرا حوصله ی هیچی ندارم؟
چرا حوصله ندارم زندگی کنم ؟
من افسرده نیستم
بدبخت هم نیستم
از نظر روانی مشکل هم ندارم
خوشبختم
خیلیییی
همه چی دارم
و خداروشکر میکنم اما چرا حوصله ی زندگی کردن ندارم؟
حوصله ندارم زندگی کنم حال اینکه بخوام تلاش کنم برای آیندم
حال اینکه بخوام کاری کنم برای خوشحالی خودم ک خانوادم
بارها و بارها قول دادم خوب باشم و هرچی در توان دارم بزارم که آینده ای درخشان تر برای خودم بسازم امااا فردا میشه مثل دیروز
زندگی کردن رو دوست دارم اما در عین حال هم حوصلشو ندارم
دیدین یکی غذای مورد علاقه ای که خیلی دوست دارین رو براتون پخته اما شما به علت اینکه بغض دارین یا حالتون بده نمیتونین بخورین
دوست دارین غذارو بخورین اما نمیشه و نمیتونین
دلم میخواد تلاش کنم اما انگار طنابی دست منو محکم بسته و نمیزاره حرکت کنم😔 نه هم صحبتی که بخوام حرفامو بهش بزنم نه کسی که منو درک کنه
تنها خداست که منو درک میکنه که منم انقدر آدم گناهکاریم که فک کنم من و دیگه به حال خودم ول کرده
هعیییی روزگار