هرشب باااید میرفتیم خونشون الان من چندوقت گفتم نمیام خودت برو چونک واسم سخت بود برم هرشب دوساعت اونجابشینم دیشب اونجابودم مادرشوهرم گف وایستین شام گفتم چرا گفت ب علی گفتم شام بیاین اینجا علی برادرشوهرم
بعدمن گفتم ن ماباید بریم کاردارم داخل شهر بخدا ۴بار گف ب شوهرم منم بلند گفتم ن ماااکارداریم