خدا کمکشون کنه
پارسال یه شب شوهرم رفت تو کوچه یهو دیدم با مشت میزنه تو در سریع دویدم درو باز کردم دیدم مثل برق اومد تو ودرو بست گفتم چی شده
گفت یه زنه معتاد از تو پارک دراومد و همینجور داشت باخودش حرف میزد و میخندید یهو تامنو دید صاف صاف تو چشمام نگاه میکرد و اومد طرفم
منم بامشت زدم تو در ک تا بهم نرسیده بیام تو
بنده خدا شوهرمم ترسیده بود ازش