موضوع :گفتگو با دیوار
به نام خدا
چی میتونستم بگم...هر روز که نمیشد واسه دیدینش بهونه بیارم...اما چیکار میکردم دست خودم نبود ،،،عادت کرده بودم و میدونین که انسان بنده عادته ولی خب الان من این و به بابا میگفتم که اصلا قبول نمیکرد،میگفت نه دخترم اینجوری نیست انسان دارای اختیاره ...تو نباید به عادت هات رو بدی باید از رو ببریشون...
خلاصه به هر حالی که شد دوباره رفتم ...یکم دور بود و باید از خونه تا بالای تپه پشت خونمون رو پیاده روی میکردم تا بهش میرسیدم...همه چی تو نگاه اول ساده به نظر میرسید...یه خونه قدیمی، یه قسمتش خراب شده بود ک یه قسمتش کاملا سالم مونده بود...
همیشه دوست داشتم چشمم و روی خرابی اون خونه ببندم..و فقط همون قسمت سالمش و ببینم و بهش تکیه بدم وجوری وانمود کنم که انگار سالها مال من بوده انگار من مالکش بودم....ساعتها باهاش حرف میزدم بدون اینکه کلامی رد و بدل بشه ...تو مغزم پرصدا و بیرون تهی از آوا...
آه دیوار عزیزم...
چه انسان هایی که بهت تکیه نکردند ...عاشق...عالم...ساده...حقه باز..کینه ای...اما تو هرگز از تکیه گاه بودن دست نکشیدی...قضاوت نکردی...
چه روزهایی که با میخ تن و بدنت را زخمی نکردند...
راستی میشه بگی ؟از دردش؟من که هیچ وقت وقت دلم نمیاد به دیوارای خونه میخ بزنم ترجیح میدم سفیدی دیوار تو ذوق هر رهگذری بزنه تا اینکه یه تابلو به خون دیوار آغشته بشه...خون سفید.!
به قول سلطان چاوشی ،به هرچیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد....خلاصه که نمیکنم آنچه که دیگران بهر عنوانی انجام میدن.
میدونی دیوی (اسم دیوارمن)،من بعضی وقتا که بهت فک میکنم احساس میکنم دوس داشتم جای تو باشم همینقدر بیتفاوت....اما خوب که فکر میکنم میبینم نه من آدمی نیستم که مثل تو ببینم و دم نزنم...
مثلا اون روز که بابا اومد خونه و دستش زخمی شده بود ...مگه میشد نمیرم و با لبخند اطمینان بخشش دوباره زنده نشم؟
مگه میشه لبخند مامان و ببینم و ناخودآگاه لبهام تا بی نهایت کش نیاد؟؟؟
نه دیوار جون حالا که خوب فک میکنم اصلا دلم نمیخواد جای تو باشم جای تو بودن خیلی سخته خیلی...
تو رو خدا سفت و سخت ساخته و منو منعطف....ما نمیتونیم جای هم زیستن و تجربه کنیم...
اما خب مطمئنم توهم هرگز نمیخوای که مثل من باشی....
چون هر که را بحر کار ی ساختند و من و بحر دیوار بودن نساختن قطعا و یقینا...
راستی دیوی شنیدم قراره به جات ویلا بسازن یه ویلا که مثل یه نگین قراره بدرخشه تو روستا....
راستش من همون اولم میدونستم...تو لیاقتش رو داری...
من توروانتخاب کرده بودم ،و همیشه مطمئنم دست رو چیزی میذارم که بهترینه خودشه...
سخته برام که دیگه نبینمت اما خب خودخواهم نیستم...تو حق داری رشد کنی.کمال رو تجربه کنی....منم حق دارم فقط شاهد باشم...حق ندارم انتخاب و ازت بگیرم...من فقط حق دارم گاهی دلتنگ بشم که مطمئنم واسه رفعش یه راهی پیدا میکنم...فقط کافیه تو خوب باشی...
دوست خوب من همیشه استوار بمون مثل تمام این مدتی که سرپا موندی زیر فشار تمام بلاها و مشکلاتی که سرت اومد...دوست قوی من همیشه توی ذهنم تو یه قهرمانی ...