۲ساله ازدواج کردیم
ی بچع ۶ماهه دارم دختر
بعد از بدنیا امدن بچم تازه دست شوهرم بیشتر رو میشد ک اعتیاد ب تریاک داشت و داره هنوز و دروغ میزد ولی بعدش بیشتر
ولی بچه ها اصلا زیر بار نمیره منم خسته کرد
۱هفتع خونه پدرم قهر بودم وقتی برگشتم دیدم تک پوشم نیی گفتم کجاس گفت فروختم بی پول بودم برای ماشین
بخدا دلم میخواس لهش کنم
طلاق ک چه عرض کنم دلم ب حال بچم میسوزه بدم دست اینا و بدتر ازهمه کارمند رسمی اینا نیستم
منم دلم میخواد این درست شه متاسفاته خیلی رفیق باز شده
یعنی بوده ب بهانع میگفته میرم فلان جا کار دارم ولیییی پیش دوستاش میرفته
ی شهر دیگ شاغلیم
حالا ی پنج شنبه جمعه ما تعطیلیم میریم خونه شهر خودمون
اصلا تو خونه بند نمیشه
پیاما با دوستاش پاگ میکنه میگ ب تو ربط نداره تو چیکار ب من داری
حالا من ک رمز گوشیم عوض کردم بدتر شده
میره بیرون حرف میزنه
اصلا درگ نمیکنه ک مقصر اونه
ی چند باری گفت ترک میکنم حقوق بدن فلان ولی من ک ب دلم نمیزنه چون اعتمادی ندارم بش
دیگ فعلا سکوتم هیچی نمیگم هرچی گل کل و دعوا کردم شرایط بدتر شد خانواده ها ب جون هم افتادن
حتی خانوادش از اعتیادش دفاع کردن و منو گفتن ننن تو دروغ میگی بچمون سالمه اله بله
سکوت سخته ولی من واگذار کردم بر خدای بالای سر