ی دختر خاله دارم شوهرش کارخانه داره وصعشان عااالی.
همسنیم، من فعلا مجردم طلاق گرفتم.
خیلیییی روزا تنهام طوری ک همه میدونن، حتی یبار مامانم ب دختر خاله ام پیام داده بود ک ب هما بگو روزا یکم بیاد خانه شما خودش رویش نمیشه بگه و بیاد و تنهاست.
دختر خاله ام در عوضش گفته بود نمیخوام بیاد خانمان و اخه میشینه غصه میخوره ک چرا من شوهر و خونه و بچه دارم و آن نداره.
در صورتی ک این حرفو از خودش در اورده بود.
یبارم بمن گفت ما آنقدر کس و کار داریم ک نخوایم با شما بریم بیایم.
اینم بگم ما تا حالا خیلیییی در حقشان بودیم طوری ک باباش سرطان گرفت همه کارا درمانش با من و خانواده ام بود.
حالا دختر خاله ام راجع ب مشکل بچه اش سوال پرسید من گفتم ی کتاب دارم و قرار شد عکس چند صفحه کتابو براش بفرستم بخونه راجع ب مشکل بچه اش و بعد گفت عکسا زیاده از رو عکس سختمه شاید 20 صفحه بود.
بعد زنگم زد گفت خود کتابتو بده بخونم منم بهش گفتم باشه ببرش ولی برام تا ی هفته ای بیار چون خودم دارم میخونمش.
حالا بدش اومده از حرفم. حرفم بد بوده؟ واقعا دروغ نگفتم ولی باور نکرد حرفمو.