اره قبول دارم
درسته اصلا و ابدا مادر و پدرم قبول نمیکردن که من با این پسر ازدواج کنم ولی منم نباید فرار رو انتخاب میکردم
من هر چه قدر به نامزدم گفتم صبر کن من حداقل برم یه سال دانشگاه ، بعد با هم ازدواج کنیم
اصلا قبول نکرد که نکرد ، بعدشم گفت اگه منو دوست داری باید بیای فرار کنیم
اون همیشه فکر میکرد قرارع منو ازش بگیرن ، چون خواستگار داشتم .
حالا حالا ها مامانم دست برنمیداره از اون موضع
من درکش میکنم که قلبشو شکستم یعنی در حدی شده که میگه همه چیز تقصیر منه
ابجیم مریض میشه میگه تقصیر توعه
خودش حالش بد میشه میگه تقصیر توعه
هر چیز کوچکی هم که باشه منو مقصر میدونه