| سلام بر کسانی که وانمود میکنند خوشحالند،
به رغم غمی که بر دلشان نشسته. |
در تاریکیِ قبل از طلوع آفتاب، روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده ام.
آفتاب مرددانه میخواهد طلوع کند.
صدای استارت چند ماشین را می شنوم و صدای حرکت چند موتور را
و فریاد شادمانهی خداحافظ مامانِ دخترک همسایه را.
در حیص و بیصِ ذرات متراکم آلودگیِ معلق در هوا، قطره های باران که موفق به عبور شده اند، روی کانال کولرمان می نشینند و موسیقی دلنشینی می سازند.
چشمانم را می بندم و دستم را روی شکمم می گذارم.
می گویم: دخترکم، یا پسرکم می شنوی؟ این صدا، زیباترین صدای این شهر است که قرارست با آن برقصی، با آن گریه کنی، با آن عاشق شوی، با آن یاد یک خاطرهی قدیمی بیفتی ...
این صدا، زیباترین صدای این شهر است. ☔