مراسم ختم بود سفید پوشیده بودم انگاری روی لبه دیواری راه میرفتم تو مسیرم ی دختر بچه کوچیک سر راهم بود انگاری مزاحمم بود هولش دادم پایین افتاد روی ی پله پایین تر دیگه تو مسیرم نبود بعد دیدم همکار مامانم فوت شده بود مراسم ختم اون یکی همکار مامانم گفت بیا دیگه بجا مامانم انگاری باید تو مراسم شرکت میکردم دخترمم دستشون بود گریه میکرد من از بالا داشتم نگاهشون میکردم نمیدونم چرا مهم نبود دخترم داره گریه میکنه دور زدم سر راه ی چادر سفید پوشیدم رفتم داخل مراسم ختم رفتم همون جایی ک دخترم و همکارای مامانم نشسته بودن اما دخترم نبود نشستم وقت پذییرایی ی عالمه خوراکی های خوشگل تو دیس اوردن
ادامه خوابمم جاریمو دیدم یکی از اعضای خونواده شو پارسال از دست داد کلا افسرده اس رفتم پیش جاریم داشت گریه میکرد دلداریش دادم ی گوشه کز کرده بود بعد گفت واسه پدرشوهرم میخایم زن بگیریم اخه عمه ام دیگه نمیتونه کارای خونه رو انجام بده عمه اش هم مادرشوهرمونه