جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال
بدار يک نفس اي قايد اين زمام جمال
که ديده سير نمي گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند , مگر نسیم شمال ؛
به تیغِ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشیرِِ غمزه ی قتال!
جماعتی که نظر را حرام می گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال!
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال!
اگر مراد نصیحت کنان ما این است
که ترک دوست بگوییم , تصوریست محال!
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
زسر به در نرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری؟
به آب دیده ی خونین نبشته صورتِ حال
سخن دراز کشیدیم و همچمنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچگونه ملال
به ناله کار میسر نمی شود سعدی
و لیک ناله ی بیچارگان خوشست بنال !