2777
2789
عنوان

خاطرات من

68 بازدید | 6 پست

به اول ماه و هفته و سال خیلی حساسم . میخواستم آذرماه شروعش خوب و عاالی باشه اما مادرشوهرم درست چند دقیقه مانده به شروع ماه از خونه برادر شوهربزرگم با خانواده برادر شوهر کوچکتر از من برگشتن و ما که میخواستیم بخوابیم یهو در زده شد مادرشوهرم با چند تا برگ کاغذ اومد و پرسید شوهرت خوابه ؟ گفتم بله

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

پسر کوچیکم رو صدا زد و گفت : بیا اینارو بخون ببین کدومش   برگه فوت پدربزرگت هست ، همه رفتن کسانی که فوت کردن را سهام آنها را به نام خود کردن ، از حرصم فقط تو گوشی بودم که داد زد یه لحظه اون گوشی  رو بزار کنار ببین من دنبال چی هستم . منم گفتم خب نگا میکنن دیگه ، خلاصه پیدا کردن و رفت . ولی ناراحت بودم هم خودم هم پسرام که چرا از مهمونی که با بچه های پسر دیگش بود از اونا نخواسته پیدا کنن ؟؟؟ 

اول آذر ماه شروع شد دو رکعت نماز حاجت خواندم . صبح هم زود بیدار شده برای شوهرم صبحونه داده و شروع کردم به پختن ناهار . که هدفم کوفته تبریزی بود و یه ساعت خونه رو تمیز کردم و بعد دوش گرفته ب خانه خواهرم رفتم که دیروز اثاث کشی کرده بود. و مادرم و دوتا از خواهرام هم بودن تا ساعت پنج بعد از ظهر بکوب کار کردیم چنان خسته بودم که کل بدنم می لرزید ، 

از خستگی نتونستم شام درست کنم البته شوهرم که دنبال عینکش رفته بود ساعت ۷ اومد و بچه ها هم از سرکار ۷ اومدن همون ناهار را خوردن . برای شوهرم که هوس خاگینه کرده بود  درست کردم ، و همسرم کمی اخمو بود که چرا عینک منو شما نگرفتین ، بعد پسرم تعریف کرد که ابگرمکن خونه مادربزرگم سوراخ شده بود علی عمو باز کرد و گفت یکی از شماها هم باید بیایید تا ببریم تعمیر و بابا منو فرستاد ، باز ناراحت شدم که چرا خودش نبرده و باز یکی از بچه های منو کشیده وسط . 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز