😘هعی خواهر گذشت اونچه نباید ،هنوز در حسرت ی روز بچگی کردنم حسرت مادر داشتن مادر شدن باز مادر شدم ولیهنوز دلم میخواد سرمو بزارم رو پاها مامانم موهامو نوازش کنه برام لالایی بگه بهم گفتن وقتی ۱۰۰۰ بار خورشید پنجشنبه هایی ک میری سرخاک بره پایین مامانت پا میشه تو عالم بچگی انگشتا دستامو هعی میشمردم تموم ک میشدن باز میگفتم کم گاهی خیلی سخته با بعضی چیزا کنار اومدن روز مادری ک همه کادو میخریدن و من مادر نداشتم هنوز روزا مادر ک میریم بیرون خرید کردن و کیک خریدنا دیگران برامادرشون میبینم خرد میشم مچاله میشم
یارو اومد سوارم کنه داشتم میرفتم خرید قرار بود با دوستام برم قبول نکردم برم گفتم دوستام منتظرمن ببخشید و راهمو کج کردم از قضیه نامادریم زن داییم خبر داشت دعواشون شد پتشو ریخت رو آب رسوا شدن جفتشون