امروز خونه پدرم بودیم.من ۲ ظهر ناهارم آماده بود.
همون ساعت ۲ ظهر که رسید خونه موتورش خراب شد .
بهم گفت بابات کی میاد ،من موتورش بگیرم برم خونه حموم. .
تا ساعت ۳ منتظر پدرم بود.
بعد یهو گفت من دارم میرم خونه.
گفتم با چی ؟
گفت پیاده میرم.(خونمون نطدی به هم هست.پیاده هممیشه رفت)
گفتم کجا میری من دارم میام.
.منم سریع لباس پوشیدم رفتم . دیدم سر خیابون واستاده منتظر کسیه انگاری .
تامنو دید ک دیدمش.تند تند رفت ک گمش کنم.یا همراهش نرم.
گفت تو واسه چی داری میای؟ من میخوام برمحموم و بیام.
گفتم کی میای
گفت ساعت ۶
گفتم الان ساعت ۳ تا ساعت ۶ حمومی؟؟
گفت نه من ۱ ساعت حموم میمونم .ساعت ۶ هم میخام بیام خونتون ک موتورم رو ببرم تعمیرات
گفتم ۴ تا شش چیکار میکنی؟بیکار؟؟
گفتم پس الان پیاده روی میریم .پیاده روی میایم خونمون.۲ ساعتی هم بیکار نیستی من کنارتم.
سریع بهانه جور کرد،گفت ن توبمون ناهار درست کن.
گفتم غذا امادست.
باز بهانه،گفت پس بمون من ب بهانه تو بیام خونتون.
گفتم چرا ب بهانه من؟