اگه بخوام از وضع روحیم بنویسم حالم داغون تر از همیشه، هشت ماه از رفتن مادربزرگم میگذره، دیروز بعد سالها رفتم به روستای پدریم، چقدر دلم تنگ شده برای اون روزا، چقدر دلم تنگ شده برای مامان و بابام، برای روزایی که با هم زندگی میکردن، چقدر تو این سالها حس بی کسی کشیدم، چقدر زجر کشیدم از دور بودن مادرم، الانم از پدرم دورم، واقعا حق من از زندگی این نبود خدا، حداقلش میتونستی با کلی دردی که دادی بهم، مامان و بابام رو لاقل جدا نمیکردی، تو اوج جوونیم پیر شدم، حس هیچی رو ندارم نه از زندگی آینده م امیدوارم نه به گذشته م میبالم، حس مزخرف زندگی بیهوده م داره نابودم میکنه،اگه قرار بود اینهمه زجر بکشم اصلا چرا اومدم به این دنیای لعنتی، برای چی زنده موندم، کاشکی همون بچگی میمردم و دیگه نمیموندم حالم خیلی بده 😔