سر ز بالین به چه امید بر آرم سحری
که در آن روز نبینم رُخت ای رشک پری؟
آه از آن شب که نگیری خبر از من درخواب
وای از آن روز که من از تو نگیرم خبری
عهد کرده است که از صحبت دونان گذرد؛
دیرتر میگذر ای عمر! که خوش می گذری
شهر عشق است و جنون از همه جا مقصد ما
خیز اگر با من و دل ، راهزنا همسفری!
می شد ای کاش که یک لحظه نباشم بی تو!
یا شدی کاش دلم شاد , به روی دگری !
وای بر من که به سودای تو ای ماه مرا
نیست جز آه و دگر نیست درآن هم اثری
من اگر دل به تو دادم تو ز من دل بردی!
گر گناه است محبت , تو گنه کارتری
به خدایی که تو را بردنِ دل داده به یاد
قسمت می دهم ای مه !که ز یادم نبری!
خوب شد باز شدی عاشق و شوریده عماد !
ننهی باز به بالین سر بی دردسری...