امروز قرار شد زنونگی با زنه دوسته بابامو مامانم بریم بیرون خرید و گردش ...با ی پسری دوستم خانواده ها هم میدونن قراره ازدواج کنیم...دیدم جایی که میریم دوره از محلمونه از مامانم اجازه گرفتم در حده ی ربع ببینمش دلم تنگ شده با هم راه میرفتیم یهو زنه دوسته بابام دید بعد برگشته کلی حرف به مامانه من زده که این کارا چیه عو فلانو مامانم حالا هعی میگ آبرومو بردی..درجایی مامانم خیلی عشقمو دوست داره حالم بد جوری ریختع بهم