کس نمي آيد به بالين ، عاشقِ زار تو را
غالبا اميدِ صحّت نيست بيمار تو را
بس که خوارم ساخت عشقت ، مي کنم دوري ز خلق
تا نبيند کس به اين خواري ، گرفتارِ تو را
در خيالم غير از اين نبوَد که از بيداد تو
چون بميرم من ، که يابد ذوقِ آزار تو را ؟
آرزو دارم که از عالم برافتد رسم خواب
تا نبيند هيچ کس در خواب، ديدار تو را
طرحِ غوغا افکنم جايي که آيی در سخن
تا نيابند اهل مجلس ، ذوقِ گفتار تو را !
شمع من ! هنگامه ي گرمت ز سوزِ صالحي است !
مرگ او افسرده خواهد ساخت ، بازار تو را...