من سایه مانند. هاله اش رو میدیدم. باردار بودم. شوهرم صبح زود هوا تاریکی رفت استخر. من خواب بودم، بعد هی بیدار میشدم توی اون تاریک روشنی یکیو میدیم روی صندلی جلوی در اتاق نشسته. پوست صورتش پر از حفره و چاله وچوله بود. وقتی خواب از سرم میپرید و خیلی دقت میکردم میدیدم چیزی نیست. دوباره میخوابیدم و ازخواب که میپریدم همونجا نشسته بود. توی همون حالت خواب و بیدار حس میکردم اومده از من مراقبت کنه.
اینم بگم قبلا مجردی خیلی احضار میکردیم و اینکه حس ششم خیلی قوی داشتم. الان نه دیگه