حدودا دوسه سال پیش من بخاطر مشکلاتم حال روحیم خوب نبود اصلا و کلا هیچ انگیزه ایی نداشتم بعد نمیدونم پاییز بود یا زمستون ظهر خوابیدم و خواب دیدم من و همه ی اعضای خانوادم بالای پل هوایی هستیم بعد یه مردی که انگار صورت نداشت یعنی داشتا ولی انگار کلا صاف بود سطح صورتش یه پیراهن شلوار مشکی پوشیده بود مثل لباسایی که آقایون تو ختم میپوشن بعد انگار میخواست همه افراد خانوادمو از پل بندازه پایین من بهش گفتم تروخدا هرکیو میندازی بنداز فقط مامانمو ننداز بعد دیدم یه پسر کوچولو حدودا سه چهار ساله رو اول انداخت پایین و من اون لحظه فهمیدم که اون پسرم بود یعنی قبلش انگار یادم نبود و یه حس خیلیییی خیلییی بدی گرفتم شاید دقیقا مثل حس یه مادر و بعد با کلی زجه و گریه بهش گفتم حالا که پسرمو انداختی دیگه برو ولی اون به ترتیب بقیه اعضای خانوادمو انداخت پایین و در آخرم مامانمو و من با گریه و فریاد وحشتناک نشستم روی زمین بعد از خواب پریدم و تا چندین ساعت حس بد خواب باهام بود یعنی بعد اینکه بیدار شده بودم حال بدی که تو خواب داشتم باهام بود (اینم بگم که حال بد روحی من اصلا ربطی به خانواده نداشت و یه مشکل شخصی بود)