ای که با سلسله ی زلف دراز آمدهای
فرصتت باد ، که دیوانه نواز آمدهای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهای!
پیش بالای تو میرم ، چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ی ناز آمدهای
آب و آتش به هم آمیختهای از لب لعل
چشم بد دور ، که بس شعبده باز آمدهای
آفرین بر دلِ نرم تو ، که از بهر ثواب
کُشته ی غمزه ی خود را به نماز آمدهای!
زهد من با تو چه سنجد ، که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهای
گفت، حافظ ! دگرت خرقه شراب آلودهست،
مگر از مذهبِ این طایفه ، بازآمدهای !؟