دوش از دل شوریده سراغی نگرفتی
بر سینه غمی هشتی و داغی نگرفتی
ای چشم و چراغ شب تاریک فریدون
افتادم و دستم به چراغی نگرفتی
پاییز دل انگیز سبکسایه گذر کرد
بر کام دلم گوشه ی باغی نگرفتی
روزان و شبانت همه در مشغله بگذشت
لختی ننشستی و فراغی نگرفتی
در حسرت آغوش تو خون شد دل و یک روز
در بازوی من،دامن راغی نگرفتی
برگو چه شد ای بلبل خوش نغمه،که از لطف
دیگر خبر از لانه ی زاغی نگرفتی
گلزار فریدونی و این طرفه که یک عمر
بوییدت و او را به دماغی نگرفتی !