دیشب شام خونه مامانم بودیم دخترم خیلی اصرار کرد شب اونجا بخوابه
قبلا هم خوابیده ولا روزا هم پیش مامانمه چون شاغلم
منم حالم خوب نبود و خسته بودم قبول کردم
اما خانم کوچولوی من دلش برام تنگ شده بود نصفه شب انقدر گریه کرد و گفت مامانم پیدایه یعنی پیاده بیاد دنبالم 🥰😍 هیچی دیکه شوهرمو بیدار کردم رفتیم دنبالش
اومدیم خونه خودش وسط ما خوابیده دستاشو باز کرده ماهم رو دستاش خوابونده میگه مامان بابامو بغل کردم
بعد خانم با دعوا میگه مامااااان چرا اجازه دادی من شب خونه مامان جون بمونم ؟؟؟؟؟
میگم خودت خواستی که میگه نه من دلم تنگ شد دیکه اجازه ندیااااا🥰🥰🥰🥰
به شوهرم میگم این از اونا میشه به زور میگه با دوست پسرم میخوام ازدواج کنم بعدش میگه چرا نزدید تو دهنم ازدواج نکنم 🤣🤣🤣🤣