تاپیک گذاشتم شوهرم حالش بده و اینا … (اگه نمیدونین تاپیک قبل رو بخونید)
بالاخره امروز زنگ زدم خونه مادرشوهرم اینا هرچی از دهنم دراومد گفتم😅
گفتم خجالت بکشید یکاری کردین ک اشک ی مرد و دراوردین من تا حالا ب این شدت گریه شو ندیده بودم شما که بچه نمیخاستین بیخود کردین بچه اوردین و از این حرفا! بعد شوهرم گوشیو گرفت گفت دیگه هیچ وقت پامو خونتون نمیزارم جایی ک شخصیتم حفظ نشه صد سال نمیام ، شماها مُردین من نمیام منم مردم شما نیاید
مادرشوهرمم اونور گریه میکرد ( خیلی ب شوهرم وابسته س ) خدایی مادرشوهرم بهتره . دلم براش سوخت😓