بچه ها آخر هفته رفتیم روستا با شوهرم و مادرشوهرم
رفتیم دیدن دایی شوهرم
من یک خواهر شوهر دارم که جداشده دوتاهم بچه داره البته جدا زندگی میکنه از مادرشوهرم
وقتی رفتیم اونجا
مادرشوهرم میگه به خواهر شوهرت زنگ میزدی هماهنگ میکردین
گفتم من فکر کردم تا شب سرکاره مثل روزای دیگه
بعدم گفتم حتما خودتون بهش میگین
بعدشم بچه ها من نباید بگم
خودش دوست داشته باشه میزنگه میگه ماشینتون جادارع ماهم بیایم
من که ندیدم جایی برای بردن کسی هم بهش زنگ بزنن که بیا
من بدمبگم ؟ چه توقع ها دارن بخدا
یا بچه بغل باباش بود همش از بغل باباش کنده نمیشد
مادرش میگه بچه خوب نیس اینقدر وابسته باشه
میگم بچه اصلا باباشو نمیبینه تاشب
دلش تنگ میشه خب
دوسش داره باباشو
لابد باخودش میگه چرا پسرم گرفتاربچه شده مادرش راس راحت راه میره