حالم خوب نیست تو زندگی هیچ کسو ندارم باهاش حرف بزنم نه مامانم نه بابام هیچ کدومشون اخلاق درستی ندارن هرچیزی ازشون بخوام با ترس و لرز میگم بهشون زندگیمون همش داد فریاد جیغ مخصوصا مامانم من و داداشم عصبی کرده با کاراش همیشه در حال تحقیر شدنیم تو خونه که فلانی نگاه کن اینطوریه اونطوریه تو بی عرضه ایی
شب روز در حال تلاشم واسه رویایی که دارم که فقط بتونم راحت شم از اینجا مامانم داد میزنه که برای دانشگاه بخون میگم ارامش ندارم چجور بخونم حتی اجازه نمیده بیرونم برم حتی خاله هام و داییامم از مامانم میترسن از بس جیغ داد میکنه و عصبیه
خاله هامو میبینم با بچه هاشون چجورن واقعا حسرت میخورم نمیدونم من چه گناهی کردم که باید تو این سن اینقد حرص بخورم بعضی وقتا از دست کاراش قلبم از درد انگار میخواد به ایسته
همیشه هم احترامشو داشتم حتی کل کارهای خونه رو هم واسش انجام میدم هرکار بگه میکنم که حداقل اخلاقش باهام عوض شه ولی نمیشه و تو روم تحقیرم میکنه فحشم میده هیچی نمیگم جلو خودمو میگیرم فقط
شبا کارم همش گریه تا صبح واقعاا خستم نمیدونم چیکار کنم 💔😭