ده ساله ازدواج کردم شهر دیگه ای هستم و بچه آخری
خواهرم که یه ۱۰ -۱۲ سالی از من بزرگتر بود مجرد بود..
خواستگار زیاد داشت ولی جور در نمیومد به داداش هام میگفتیم به همکارهاتون معرفی کنید میگفتن ما رومون نمیشه شوهرم یکی دوبار به همکارهاش گفت گفتن سنش زیاده خلاصه همه درگیر بودیم و نگران و بیشتر من و مامانم الان از یه هفته قبل خواهرم گیر داده میخوام بیام پیشت دو سه روز بمونم که مامانم نذاشت آخرین باری که اومده بود ۴ ۵ سال پیش بود ..الان کاشف به عمل اومده که خواهرم بله رو گفته و همه چی تموم شده و به من الان میگن و طرف تو شهریه که من هستم و اصلا برای دیدن من نمیان برای تحقیقات بیشتر میان منم خوشحال که یادشون افتاده خواهری دارن البته مامان و بابام هر دو سه ماه میومدن..ولی از دیر گفتن شون دلخور شدم..با مامانمم رابطه ام خوب بود ولی یه سالی میشه دیدم مدام داره دوپهلو حرف میزنه و پیش این برادر از اون بد میگه پیش این یکی از اون یکی دیگه زیاد باهاش حرف نمیزنم هر وقت به کمک احتیاج داشتم هیچکس نبود حتی مادرم ..مدام از بابام بد میگفت نمیذاشت رابطه مون خوب بشه ولی الان از همه بریدم کسانی که تو سختی هام نبودن چه خواهر چه برادر چه مادر باشه ...میخوام چیکار تو خوشی هام باشن..
دلم پر بود یهو پریدم تو یه بحث دیگه😕