یاد خودم افتادم..من حامله شدم همه سر چشم و هم چشمی دست به کار شدن.. خیلی بد بود.. مدام مقایسه مون میکردن.. بچه هامون با هم جنگ میکردن.. مادرشوهرم فرق میذاشت بین نوه ها...
من ناخواسته باردار شدم.. اصلا سیر نشدم از زندگی دو نفره و مسافرت و گردش و قدم زدن دو نفره تو خیابون و.. یه سال بود عروسی کرده بودم و اوایل که هی مهمونی و پا گشا بود.. یه ماه عسل رفتیم فقط.. اونم یکی فوت کرد زود برگشتیم..چشمم باز نشد.. بعد اون بچه و ونگ ونگ و پوشک و شیر دادن و.. هیچ سفری حال نداد.. هر وقت اومدم با شوهرم حرف بزنم بچه وسطمون بود.. دیگه دیدم از ما گذشت بچه دوم رو هم اوردم.. باهم بزرگ شن.. بلکه در اینده ازدواج کردن تنها شیم و بریم دو نفره عشق و حال..
گاه دلم میخواد دو تایی بریم کوه.. بچه خونه هیچ کس نمیمونه بدون ما.. دلم میخواد دو تایی بریم استخر وی ای پی.. بچه.. شوخی میکنی بچه نگاه میکنه دعوا میکنی بچه گوش میده.. دیگه دو نفره نداریم..
یه مدت کارهای دو نفره که آرزوشو داری بکن.. قرص نخور که مشکل پیدا شه..بعد که به همه ی رویاهات رسیدی دست به کار شو