2777
2789
من میترسم بخاطر تنهایی،ازاینکه برم اونجا عذاب بکشم اماخوب این دنیا هم قشنگ نیست ودوسش ندارم،ازلحظه ج ...


آره واقعا من به حدی از حشره ها و سوسک و اینطور چیزا میترسم که نفسم بند میاد حالا فکرشو بکن باید خورده شدن خودتو ببینی 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من نمی‌ترسم دلیل خاصی ام ندارم حتی از آخرت و عذابشم نمیترسم چون قبل من خیلی آدما هستن که هزار جور کثافتکاری کردن که بیاد بترسن من خودم از گذشته و حالم راضیم انشالا خدا هم راضی باشه ولی چیزی که ازش میترسم خود مرگ نیس نوع مرگه. بشدت از مرگ بر اثر غرق شدن و گزیدگی توسط مار و عقرب یا مردن با سم و سیانور و قرص برنج بشدت وحشت دارم دوست دارم مرگ آرومی داشته باشم حتی از سکته و تصادفم نمیترسم 

🥺

آدم خوبا همه اونورن،کسی نمونده اینجا

🌸🌸🌸🌸اِلٰهْی وَ رَبّی مَن لی غَیْرُکْ🌸🌸🌸🌸         خیلی حرفا داشتم واسه گفتن،واسه نوشتن ولیییی حیف،امان از دست نینی یار😡 این کاربری دست ۴۰ نفره⬅️ یک:منِ دیوانه یِ عصبی🤬 دو: منِ مهربونو دلسوز☺️ سه:منِ نگرانِ استرسی😬 چهار:منِ شوخو خنده رو🤭 پنج:منِ خسته و بیحال😮‍💨 و...🙄🤔🤨  ✅پس اگه تو یه تاپیکی یچی گفتم،تو یه تاپیکِ دیگه یچی دیگه،سعی نکن مُچمو بگیری😏این منم فقط گاهی وقتا بسته به شرایط جویِ تاپیک مودم عوض میشه.همین😘

از اینکه نمیدونم چی درانتظارمه میترسم فقط

و اینکه دوس دارم بچه هام از آب و گل دربیان زودتر دوس ندارم بمیرم میترسم از بی مادرشدن بچه هام...

رادینم..پسرمامان هیچوقت فکر نمیکردم یه پسر شیرین مثل تو داشته باشم از وقتی اومدی دنیای مامان قشنگ شد عشق کوچولوی من مرد کوچیک مامان...😍نازگلم قلبمی معجزه کوچولوی من دختر قشنگه مامانربان گوشه ی عکست...حق من این نبود عکستو بااون ربان مشکی ببینم داداشی😔😭🖤 پادشاه زندگی من جایی همین نزدیکی ها مشغول تلاش است...کم می خوابد. استراحتش کم است.دستان مردانه اش را که حکمتش را نمیدانم چرا آرامش بی پایان دارد.پادشاه من خسته میشود اما خستگی در میکند از من...آغوشش از جنس خواب است بی هوا هم که بغلش کنی چشمانت بسته میشود از آرامش بی حساب...چه افتخاریست خانمی کردن برای چنین گوهری...چه برکتیست که خستگی اش با من در میشود...به خودم میبالم که از وجود من لذت میبرد... دستانم خالیست. چیزی برای عرضه ندارم. اما تا آخرین شماره های نفس هایم قدر دان توام..قدردانم که پادشاه من بهترین مرد زمین است...لمس قشنگیست واژه خوشبختی و من خوشبخت ترینم با تو❤همین که از عمق وجود میدانم دوستم داری برایم کافیست...

ترس نیست ولی یه حس گنگ و مبهمی دارم نسبت به مرگ،،مثل کسی که بهش بگن فردا می بریمت یه جایی ولی نمی دونه کجا،،چه اتفاقی قراره براش بیفته،،این حس وابستگی چی می شه،،کاش مرگ همون بود ولی انقدر گنگ و مبهم نبود برای بشر.

هر چی بیش تر می گذره،بیش تر به این شعر می رسم که می گه:غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد....  //خدا گر پرده بردارد ز روی کارِ آدم ها....چه شادی ها خورد بر هم....چا بازی ها شود رسوا....یکی خندد ز آبادی....یکی گرید ز بر بادی....یکی از جان کند شادی....یکی از دل کند غوغا....چه کاذب ها شود صادق....چه صادق ها شود کاذب....چه عابد ها شود فاسق....چه فاسق ها شود عابد....چه زشتی ها شود رنگین....چه تلخی ها شود شیرین....چه بالا ها رود پایین....عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد!! //سر بر شانه ی خدا بگذار،تا قصه ی عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت،به رقص درآیی،قصه ی عشق،انسان بودن ما ست!!//
مگه میدونی چیکار. مون میکنن 

تا اینجاش که تنها تو قبرستونی و هوا تاریکه خاک سرده و قراره چیزی رو تجربه کنی که تاحالا نکردی به اندازه ی کافی ترسناک هست دیگه بقیه اشو خدا داند

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز