ما زن ها اوایل سکوت میکنیم .
صبر میکنیم.
صبر میکنیم.
کم کم سعی میکنیم مشکلات را حل کنیم .صحبت کنیم.
طی ماه ها این تکرار میشود،اما بعد از مدتی همان حرف هارا کمی گریه و بغض چاشنی اش میزنیم.
میگذرد و میگذرد.
دیگر آرام صحبت نمیکنیم ،گریه نمیکنیم،فریاد میزنیم .آنقدر جیغ و داد میکنیم تا بلکه شنیده شویم.
شنیده که نمیشویم پس زده میشویم تحقیر میشویم.
باز هم سکوت میکنیم اما نه از آن سکوت ها که صبر دارد ،از درون مرده ایمم ک زبانمان ،دهنمان لال میشود .انگار دهانمان را با نخ و سوزن بهم دوخته اند.
در آخر به خودمان می آییم که رفته ایم ،چمدانمان را زیر بغل گرفته ایم و ترکشان کرده ایم....